Lilypie 2nd Birthday Ticker خاطرات تقریبا دو سالگی - بامداد >
X
تبلیغات
رایتل
خاطرات تقریبا دو سالگی

 

 

 

 

سلام

خاطراتم رو از 25 خرداد 1387 پی میگیرم.

از این تاریخ مامی به مدت تقریبا یک ماه هر روز غروب رفت

 کلاس ایروبیک و من و بابایی هم نزدیکی های باشگاه مامی

 میرفتیم و میگشتیم و کیف میکردیم.یه پارک همون نزدیکی ها

داره به اسم پارک تنیس که خیلی سر سبز و قشنگه.یه روز خاک

 بازی میکردم یه روز توپ بازی،یه روز دنبال گربه ها میدویدم.

2 خرداد هم طی مراسم رسمی و جلوی دوربین فیلم برداری ،

بابایی موهامو اول با ماشین از ته کوتاه کرد و بعد با تیغ تو حموم

 تراشید.شبیه «ای کی یو سان»شخصیت کارتونی شده بودم.کله ام

سفیدو برّاق شده بود.3 خرداد تهران بودیم که با بابایی و مامی رفتیم

خیابون رسالت اسباب بازی فروشی.حدود 30 تا اسباب بازی فکری

 برام خریدن.مامی همشون رو تو کمد اتاقم قایم کرده و هر چند وقت

 یه بار یکیشو بهم جایزه میده و من کیف میکنم.

این اسباب بازی ها شامل انواع پازل ها و نخ کردنی ها و کتاب

 داستانهاست.همون روز غروب پدر جون و مادر جون و دایی ناصر

اینها سر راه تهران رفتنشون سر زده اومدن به ما هم سریک ساعته یی

 زدن و رفتن.پدر جون 100 هزار تومن  پول هم بهم کادو داد.

دستش درد نکنه پول اسباب بازیهای صبح در اومد خلاصه.

7تیر روزجمعه من و مامی و بابایی رفتیم باغ وحش ارم تهران.

هوا خیلی گرم بود اما خوب بود خوش گذشت.کلی میمونها و پرنده ها

 رو دیدم.بعد رفتیم تجریش نهار خوردیم و برگشتیم.

12 تیر رفتیم پیش دکتر مصطفوی قد و وزن .قدم :86 سانتی متر و

 وزنم:11:400 و دور سرم: 48 ونیم بود.

13 تیر عمه زهره عمه ی مادرم با دوتا دختراش و مهمونشون

اومدن خونمون من خیلی خوشحال شدم و دوستشون داشتم.و

 اولین بار گفتن «عمه» رو یاد گرفتم.

16 تیر هم خاله مژگان خاله ی مامانم اومد خونمون.هر روز حمومم

میداد و اجازه میداد آب بازی کنم و در کمال تعجب من باهاش خیلی

 راحت میرفتم حموم و گریه هم نمیکردم.کلی هم گشتیم و جاده چالوس

 هم رفتیم.

20 تیر رفتیم خونه ی خاله رومیسا و 21 خاله امتحان کنکورش رو

که به خاطرش3 ماه خودشو تو خونه حبس کرد داد.این روزها همش

 یا برق قطع میشه یا آب.هوا هم فوق العاده گرمه.گلی به گوشه ی

 جمال دولت اقای احمدی نژاد.

25 تیر ساعت 11 شب راه افتادیم سمت ساری.ما و خاله رومیسا اینها.

27 تیر عصر رفتیم دریا کلی شن بازی و آب بازی کردم.

5 مرداد وقتی مامی غروب از آفتاب گرفتن لب دریا برگشت دید من

 یه کمی تب دارم و کسلم.تا آخر شب صبر کرد و دید که بهتر نشدم.

آخر شب من ومامی و خاله رومیسا رفتیم دوتا بیمارستان منو به دکتراش

 نشون داد.آزمایش هم ازم گرفتن.تا ساعت 4 صبح تو بیمارستان بودیم.

6 مرداد عصر منو برد پیش دکتر شهابی که دکتر بچگی های مامی هم

 بوده.با داروهای دکتر من دیگه خوب شدم.

11مرداد،جمعه من و بابایی و مامی و خاله رویا و خاله سامره راه

افتادیم سمت تهران .اونها تهران خونه ی خاله رومیسا موندن و

 ما برگشتیم کرج.

16 مرداد تهران بودیم که عمو حسین یه خونه تو تبریز قولنامه

کرد و مامی اینها کمک کردن که خاله وسایلشو یواش یواش جمع کنه.

19 مرداد خاله رومیسا وعمو حسین اومدن خونمون شب خوابیدن و

 فردا صبح زود رفتن برای زندگی تو تبریز.

23 مرداد آخر شب خاله رومیسا و عمو حسین از تبریز اومدن

خونمون و 24 مرداد یهویی راه افتادیم رفتیم ساری.سر راه رفتیم بابایی

 رو ازکارخونه برداشتیم و بابایی تا میدون ونک منو بغل کردو نازی

 کردوخداحافظی کردو بعد پیاده شد.

25 مرداد جمعه من و مامی و خاله رومیسا و مامان جون و خاله رویا

رفتیم آرامگاه زاغمرز سر مزار مادر بزرگ مامی و من کلی خاک

جمع کردم و ریختم رو سنگ مزارش و یه عالمه با قبرش بازی کردم.

27 مرداد رفتیم حمید آباد خونه ی زن عمو که واسه دایی قیس آش

پشت پای سربازی درست کرده بود.البته دایی قیس خودش هم بود.

اومده بود مرخصی.وقتی داشت میرفت من کلی براش گریه کردم.

30 مرداد دوباره برگشتیم کرج.دایی قیس مرخصی داشت اومد

خونمون.جمعه 1 شهریور خاله رومیسا رو بردیم فرودگاه که بره

کیش.اما پروازش تاخیر داشت و بردیمشون خونه ی لیلا دوستش

و کمی بعد خودمون برگشتیم کرج.

7 شهریورخاله اومد خونمون و براس سوقاتی دوتا ماشین اورد و

بعد همگی رفتیم زنجان.

8 مرداد جمعه خاله از زنجان رفت تبریز و ما رفتیم سر گاوداری

پدرجون و از اونجا هم برگشتیم کرج.کلی عکس هم گرفتیم که تو

فتوبلاگم هست.

13 شهریور رفتیم قد ووزن.قدم :90 سانتی متر و وزنم 11:780

و دور سرم 48:8 سانتی متر بود.

20 شهریور هم تولد مامی بود که بابایی سورپرایزش کرده بود و

خونه ی عمو ایزد براش مهمونی گرفته بود.خاله آزاده از ساری و

خاله نسترن و داداش ارشیا هم از تهران اومدن.کلی رقصیدیم و

خوش گذروندیم.شب همونجا خوابیدیم.صبح همه اومدیم خونه ی ما

و تا غروب بودیم .غروب خاله نسترن و خاله آزاده رو بردیم تهران.

خاله نسترن رفت خونشون و خاله آزاده رفت پیش امیر.

بعد رفتیم دنبال خاله شاهرخ و نازیلا و آوردیمشون کرج.

22 شهریور ساعت 8:45 صبح من و مامی و خاله شاهرخ و نازیلا

با ماشین ما و رانندگی خاله شاهرخ حرکت کردیم سمت زنجان.

مادر جون رو از زنجان برداشتیم و سر راه نهار خوردیم و ساعت

4:30 رسیدیم تبریز خونه ی خاله رومیسا.همون شب یه سر رفتیم

شاه گلی.فرداش رفتیم کندوان که یه روستای تاریخی خیلی قشنگ

نزدیک اسکوه.تا غروب اونجا بودیم.من تا میتونستم مامی رو

اذیت کردم و مامی در حسرت بودن بابایی آه میکشیدو بیشتر از

هر وقتی قدرو ارزش بابایی رو میدونست.24 شهریور مادر جون

اینها رفتن خانه ی مشروطه و بازار تبریز و من ومامی به ناچار

موندیم خونه چون کنترل من همچین جاهایی خیلی سخته.آخه

کالسکه ی من رو نیاوردن و من هم زود خسته میشم.شب یه سر

کوتاه باهاشون رفتم ولی عصر و عمو حسین زودی اومد دنبالم

و منو برد پیش مامانش و آرش.

25 شهریور مادر جون و خاله شاهرخ و نازیلا به اصرار نازیلا

برگشتن و من ومامی موندیم تبریز.

26 شهریور با خاله و مامی رفتیم خونه ی آقای نوری بابای

 همکلاسی سابق مامی.کلی خوشحال شدن و شام هم نگهمون داشتن.

مامی هم کلی دلش گرفت از یاد آوری خاطرات دوران دانشجویی

و خاطراتی که با دوستش خاله شهناز تو اون خونه داشت.

27 شهریور روز شعرو ادب پارسی و روز بزرگداشت استاد

شهریار بود که با خاله و مامی 10 جلد کتابی که پدر جون از

 کتابهای خودش هدیه کرده بود به موزه ی استاد شهریاررو

 بردیم دادیم.کلی خوشحال شدن و تحویلمون گرفتن و مامی و

 خاله کف کرده بودن که بابااااااااااااااااا تبریز و تحویل گرفتن

 یه جفت فارس؟؟!!

28 شهریور من و مامی رفتیم مجددا خونه ی آقای نوری.آخه خاله

شهناز به خاطر دیدن ما از ارومیه پاشد اومد تبریز خونه ی باباش.

تا ساعت 3:30 صبح هم بیدار بودن و حرف میزدن.

30 شهریور بعد از اینکه از خواب بیدار شدیم برگشتیم خونه ی

 خاله.

31 شهریور آخر شب بابایی و پدرجون رسیدن تبریز.

1 مهر همگی دوباره رفتیم کندوان.باز هم خوش گذشت.

2 مهر به سمت ارومیه حرکت کردیم که دیدیم از سمت

 دریاچه شناورها کار نمیکنن و ما هم از همون طرف

 رفتیم مها باد.اونجا من کلی بابایی رو اذیت کردم که منجر

 به بی حالی و در نهایت سرماخوردگی بابایی شد.مامی و

 خاله و پدرجون اما کلی خرید کردن.نهار و شام تو بناب

کباب خوردیم جاتون خیلی خالی.

3مهر رفتیم شبستر.پدرجون رفت نیم ساعتی یکی از دوستاشو

 دیدو بعد رفتیم مقبره ی شیخ محمود شبستری و برگشتنی تو یه

 باغچه ی سنتی به نام «خدادوست»که الحق جای بسیار دیدنی و

 جالبی بود نهار خوردیم.به همتون توصیه میکنم اگه گذارتون اون

 طرفها افتاد حتما یه سری هم به این باغچه بزنید و چای رو رو

 سماورهای ذغالی اونجا بخورید و دمی از عمر حالی ببرید

.در کل چون این روزها ماه رمضونه از بابت غذا کمی در سختی

 بودیم.

4 مهر ظهر با خاله و عمو حسین خداحافظی کردیم و راه افتادیم

سمت زنجان.

5 مهر یه سر همگی رفتیم گاوداری پدرجون و از اونجا برگشتیم

کرج.

6 مهر رفتیم قدووزن .قدم 89سانتی متر ایستاده بود و وزنم 12:100 .

9 مهر یه هو تصمیم گرفتیم بریم ساری.من و مامی و بابایی رفتیم

 کلی هم ترافیک بود آخ فردا عید فطره.وقتی بیدار شدم و دیدم

 خونه ی باباجی (باباجون ساری)هستم خیلی خیلی خوشحال شدم.

11 مهر رفتیم آمل تا خاله رویا کارت ورود به جلسه ی امتحان بگیره.

16 مهر رفتیم بهشهر خونه ی جدید اجاره ایه خاله مهرانه.کلی خوش

گذشت کلی با داداش فرهود و داداش فربد بازی کردم.یه جشن تولد

کوچیک هم واسه گلناز گرفتن.

17 مهر روز جهانی کودک بود و مامی بهم 10 تا کتاب داستان کادو

 داد.خاله رومیسا دوتا و خاله رویا و باباجون نفری یه کتاب بهم کادو

داد.فاطمه صفری دختر مریم کارگر مامان جون هم یه کتاب بهم کادو

 داد.خاله مژگان خاله ی مامی هم یه تخته نقاشی بهم کادو داد.

18 مهر بدون پوشک بودم که پی پیم گرفت و به طور اتفاقی بدون

پوشک پی پی کردم و خودم کلی تعجب کردم.باباجون هم بعدش رفت

برام یه لگن خوشگل خرید که تا روزی که اونجا بودم ازش استفاده

 نکردم.

19 مهرعروسی مژگان جون دوست مامی بود که با خاله ها رفتیم

کلی تیپ زدم و اونجا یه عالمه رقصیدم.عکس هم گرفتم.با کارن پسر

آیدا جون دوست مامی هم آشنا شدم . بعد که خسته شدم دایی قیس اومد

 دنبالم منو برد خونه ی باباجون اینها.

24 مهر بابایی سورپرایزمون کردو بی خبر اومد شمال.کلی از دیدنش

خوشحال شدم.

25 مهر شب همگی ما با خاله آزاده اینها رفتیم دریا پلاژعمو میشل.

یه عالمه رقصیدم و دنبال گربه ها کردم و رو علفهای خیس از شبنم

 دویدم.

27 مهر شنبه اولین سالگرد عروسی خاله رومیسا بود.یه جشن

کوچیک دور هم گرفتیم.

28 مهر یه هویی مامی وقتی شعر یه توپ دارم قلقلیه رو خوند

 من هم ادامه اش رو میخوندم.مامی کلی ذوق کرد.

مامی میگفت:یه توپ دارم.من میگفتم :قلقلیه و همین طور تا اخر

 و شعرهای دیگه هم به همین ترتیب.

2 آبان هم یه هویی برای پاسخ مثبت به جای خندیدن گفتم :آره.

4 آبان ما و خاله رومیسا وعمو حسین راه افتادیم سمت کرج.تو راه

 کلی خوش گذروندیم وعکس گرفتیم.

6آبان من یاد گرفتم که اسم فامیلم رو هم بگم.آخر شب خاله اینها

رفتن تبریز.

به قول مامی این روزها به طور باور نکردنی رشد زبانی دارم.دیر

شروع به حرف زدن کردم اما یه هو جملات سه کلمه ایی میگم.

9آبان مامی رفت آرایشگاه و بعد رفتیم کیک ماشین قرمز رنگی

 که مامی به خاطر 2 سالگی من سفارش داده بود رو گرفتیم و

 با وقت قبلی رفتیم آتلیه و عکسهای دو سالگیم رو دو روز زود تر

 گرفتیم.بعد رفتیم تهران خونه ی خاله شاهرخ .اونجا دور هم یه جشن

 کوچیک گرفتیم و شمع فوت کردم و عکس و فیلم گرفتیم.هاپوشون

 هم دستموگاز گرفت.آخر شب برگشتیم خونه.مامی و بابایی برام دوتا

شلوار و یه بلوز خریدن و خاله شاهرخ 10 تومن پول و مامان جون و

 باباجون 50 تومن پول و عمو ایزد اینها یه بلوز خوشگل تا این لحظه کادو دادن.البته قطعا کادوهای بیشتری میگیرم چون هنوز 2 روز به تولدم مونده. 

 

خاله نسترن و خاله آزاده و عمو کیاوش اس ام اس دادن و تبریک  

 

گفتن و مادرجون و پدرجون هم زنگ زدن. 

این روزها خیلی خوش مزه حرف میزنم.مثلا مامی میپرسه:فلانی کیه؟

من میگم:دوست باباجون است.

یا میگم :خودم بیایم.یا:حموم است.

به قول خاله رومیسا مثل افغانی ها حرف میزنم.

به خودم میگم «آقا بامداد».همه رو اما به اسم صدا میزنم.

گاهی به بابایی میگم «آقا کامی».گاهی هم جوگیر میشم و به مامی

میگم «خاله راحیل».

همش اصرار دارم که کارهامو خودم انجام بدم.و مامی و بابایی هم

این اجازه رو بهم میدن.

  

این روزها همش با آهنگ :وای وای وای پارمیدای من کوش. 

 

میرقصم و میخونم:فای فای فای کوش...میرم از روش. 

 

در پایان دو سالگی ۸ تا دندون تو فک بالاو ۸ تادندون تو فک  

 

پایینم دارم.تقریبا کامل حرف میزنم . 

 

قدم ۹۰ سانتی متر و وزنم ۱۲ کیلو و دور سرم ۴۹ سانتی متره. 

 

خدا منو برای مامی و بابایی نگه داره و همه ی نینی های 

 

دنیا رو هم واسه پدر و مادرهاشون نگه داره. 

 

آمین.