Lilypie 2nd Birthday Ticker بامداد >
X
تبلیغات
رایتل

 

سلام

باز هم مجبورم مثل دفعه های قبل خاطرات یکی دو ماه رو یه جا تعریف کنم.

بعد از آخرین باری که براتون نوشتم (7 خرداد) من و مامی و بابایی رفتیم  تهران

خونۀ خاله رومیسا و با هم رفتیم واسه عروسی خاله رومیسا کلی خرید کردیم آخه

قرار بود آخر خرداد عروسیش باشه.نهم آخر شب برگشتیم خونه .صبح 5 شنبه هم

بابایی رفت سرکار.ظهر خاله رومیسا با گریه زنگ زد گفت که مامانی فوت کرده.

(مادر مادر مامی).مامی خیلی خیلی خیلی ناراحت شد.رفت تو تقویمش جلوی روز دهم

خرداد نوشت:کوچه های خاکی و دروازۀ آبی بزرگ تموم شد.

حوالی ساعت 2 عصر ما و خاله رومیسا اینها رفتیم شمال.چند روزی همش درگیر مراسم

و پذیرای از مهمان ها بودیم.البته من که نه.مامی اینها رو میگم.من هم اذیت میکردم هم

اذیت میشدم.آخر شب 5 شنبه دهم خرداد،من و بابایی رفتیم خونۀ باباجون اینها خوابیدیم

ولی مامی و مامان جون اینها موندن خونۀ مامانی خدا بیامرز.و این جوری شد که برای

اولین بار من و مامی جدا از هم خوابیدیم.قبلا اصلا پیش نیومده بود.جدا از بابایی ولی خیلی

خوابیدم.

از روز 14 خرداد دیگه کاملا زبونم رو در میارم و واسه خودم و بقیه دست میزنم.

از روز 16 خرداد هم تنۀ مامی رو وقتی رو زمین نشسته میگیرم و آروم آروم بلند

میشم و وامیستم.

مامی اینها انقدر درگیر مراسم بودن که روز بیستم تونستن منو ببرن قد ووزن .

قدم 72 سانتی متر و وزنم 8 کیلوو چهارصد گرم بود.همه چیزم هم خوب بود.

25 خرداد عصر برگشتیم کرج.

روز 26 خرداد شنبه تونستم لبۀ استخرمو که برام بادش کردن و توش اسباب بازی ریختن

رو بگیرم و راه برم واستخر رو کامل دور بزنم.

27 خرداد واسه اولین بار بیسکوئیت خوردم.گاهی دستهامو ول میکنم و چند ثانیه وامیستم و

بعد یهو میشینم.

31 خرداد واسه اولین بار پنیر خوردم.

1 تیربا خاله سمیه اینها رفته بودیم کردان پیک نیک که من واسه اولین بار گیلاس خوردم.

2 تیر واسه اولین بار هلو خوردم.3 تیر خاله رویا اومد خونمون.کلی کیف کردم.5 تیر شام

رفتیم من و ما از صندلی غذا خوری هاشون خوشم اومد فردا عصرش رفتیم یه دونه برام

خریدن .مارکش هم چیکوهه.

7 تیر رفتیم فرح زاد شاه توت خوردم.عکس هم انداختیم.هشتم خاله رویا رفت.

9 تیر واسه اولین بار بوسیدن رو یاد گرفتم.البته به صورت ابتدایی.دهنم رو باز میکنم و

لبهام رو میچسبونم به صورت هر کی که بگه بوسم کن.

یازدهم رفتیم قد ووزن.قدم 73 سانتی متر بود و وزنم 8 کیلوو 600 گرم بود.13 تیر هم

مادر جون اومد خونمون.هر وقت میاد حتما برام یه چیزی میخره .دستش درد نکنه.

چهاردهم غروب واسه بابایی یه اتفاق بد افتاد.چند تا دزد هر چی داشته ازش میدزدن و

کتکش هم میزنن.مامی خیلی خیلی ناراحت شد.

15 تیر واسه اولین بار رفتم امام زاده طاهر .البته من و مامی با خاله سمیه اینها تو محوطه

نشستیم و بابایی رفت زیارت.

18 تیر خاله مهرانه و دوتا پسرهاش با خاله رومیسا اومدن خونمون.همش مامی با خاله ها

میرفتن خرید و من با داداش فرهود و داداش فربد و بابایی میموندیم خونه کیف میرکردیم.

داداش فرهود حسابی بغلم میکرد و باهام بازی میکرد.گاهی ما هم بیرون میرفتیم.کلی این

مدت که اینجا بودن خوش گذشت.

22 تیر عصر استخرمو تو پارکینگ آب کردن و من یه کمی آب بازی کردم.البته خیلی سرد

بود خوب نتونستم کیف کنم.ولی با دیدن اون همه آب کلی ذوق کرده بودم.

23 تیر یهو آپاندیسیت مامان جونم درد گرفت بردنش بیمارستان و جراحیش کردن.ایشالله خوب

خوب بشه.از 24 تیر هم رفتیم تهران خونۀ خاله رومیسا.28 تیر شب خاله مهرانه اینها با

خاله رومیسا اینها رفتن شمال ما هم برگشتیم کرج.

4 مرداد مادر جون و عمو کامبخش و خاله شاهرخ اومدن خونمون.خاله آزاده و امیر خان هم اومدن

کرج .

7 مرداد صبح زود ساعت 5 باباجون با عمو جواد اومد کرج.من تو خواب در حال شیر خوردن بودم.

یه هوبا شنیدن پچ پچ بابا جون از خواب پریدم و دیگه شیرم رو هم نخوردم.کلییییییی  ذوق کردم از

دیدنش.این روزها فاطمه تقی پور دختر چند روزۀ خاله مریم بیمارستان بستریه.

براش دعا کنین خوب خوب بشه.مامی خیلی گریه کرد و دعا کرد.حتی جد من هم نذر کرد.از 8 مرداد

دیگه هر روز پی گیر جراحی باباجون بودیم.هشتم غروب رفتیم پیش دکترم قد ووزن.قدم 76 سانت بود

که دکتر گفت مال بچه های یک ساله است.وزنم 9 کیلو بود که دکتر گفت مناسب سنمه.

روز نهم رفتیم تهران باباجون جراحی کرد که به خیر و خوشی و کاملا رضایت بخش تموم شد.

با لیزر جراحی کرد.

دهم مرداد اولین دندونم بعد از کلی درد و گریه در اومد.پایین سمت چپ.مامی هم برام کادو یه مسواک

خوشگل خریده.

یازده مرداد وقتی داشتم با لیوان شیشه ای آب میخوردم صدای برخورد دندونم با لیوان میومد که

مامی و بابایی کلی کیف میکردن.

این روزها من و باباجون حسابی کیف میکنیم.مامی و بابایی هم همین طور.آخه منو با خیال راحت

میزارن پیش باباجون و میرن به کارهاشون میرسن یا به عروسی و مهمونی میرن.

دوازدهم  مرداد عمو کیاوش یه سر اومد خونمون و رفت.کلی هم ازم عکس و فیلم گرفت.

17 مرداد هم خاله رومیسا از شمال اومد خونمون و عمو حسین و آرش خواهر زاده اش

هم از تبریز اومدن.شام بودن و آخر شب رفتن تهران خونشون.

امروز عصر هم باباجون میخواد با عمو جواد اینها بره شمال.خدا میدونه چه قدر بهونشو بگیرم

و گریه کنم و نق بزنم.

ما هم داریم خونمونو عوض میکنیم و میریم یه جای دیگه .مامی حسابی اعصابش خورده

از اسباب کشی بدش میاد مخصوصا با داشتن بچه کوچیک.

هر چند وقت که درکم بیشتر میشه ،به کارتونهای بیشتری علاقه مند میشم.این روزها علاوه

بر «کنی و گوری»،«پیچ و پوچ »رو هم دوست دارم و چند تا کارتون دیگه که الان اسمشون

یادم نیست تا براتون بگم.

تا ازم غافل میشن میرم تو آشپزخونه.سر دادن هر چیزی رو رو سرامیک خیلی دوست دارم.

این روزها به بطری پلاستیکی خالی نوشابه ها یا آب معدنی ها ی کوچیک خیلی علاقه مند

شدم.این روزها 3 تا پستونک دارم که البته به اسم «دینگ» میشناسمشون.

از پوشک متنفرم و تا بازم میکنن فرار میکنم تا دوباره پوشک نبندنم.باباجون این روزها

سرپام میگیره و من تو حموم جیش میکنم و بقیه برام دست میزنن.

عاشق دلخستۀ بستنی ام.با اینکه لبهام یخ میکنن و سرخ میشن و گاهی گریه هم میکنم

اما باز هم میخورم.

این روزها بنا به موقعیت وقتی گرسنه میشم میگم :ما ما ما ما ...

وقتی شادم و بازی میکنم میگم :د د د د د د د ...

گاهی هم :ب ب ب ب ...

گاهی : ای ای ای ای ای...

گاهی که باهام بازی میکنن و از حد میگذره وسط خنده هام از خوشحالی جیغ میکشم.

وقتی دلم بغل بخواد دستهامون باز میکنم به طرفشون میگیرم که یعنی بغلم کنین.

این روزها وقتی یکی انگشتهای اشاره اشو در اختیارم بذاره همش دوست دارم

قدم بزنم.کلی هم با تلفن بازی میکنم.گاهی هم که یکی میاد طرفم که یه چیز خطر

ناک رو ازم بگیره یا از یه جای خطرناکی برم داره چهار دست و پا فرار میکنم.

عاشق یکی از آهنگهای دی جی آگوستینو هستم و باهاش حد میزنم.از موسیقی سنتی

ایرانی هم خیلی لذت میبرم.سراج و شجریان و ناظری و افتخاری و اینها.

خلاصه کلی با مزه شدم این روزها.

خدا واسه مامی و بابایی حفظم کنه.آمین.